جهت دریافت آخرین ویدیوهای سایت بر روی ایمیلتان کلیک کنید

54:17
دو شنبه 14 ارديبهشت 1394 | 55640 مشاهده
02:59
پنج شنبه 3 ارديبهشت 1394 | 30762 مشاهده
02:15
پنج شنبه 3 ارديبهشت 1394 | 22809 مشاهده
04:29
چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394 | 28869 مشاهده
01:58
چهارشنبه 2 ارديبهشت 1394 | 28708 مشاهده















تاريخ : ششم شهريور 1392 ساعت 12:40   |   کد : 31865   |   مشاهده : 4032

پهلوان‌کشی و پهلوان‌مرگی با طعم کافی‌شاپ
«داراب‌نامه» مولانا محمدبن شیخ احمد بن... مشهور به بیغمی، یکی از متون کهن و ارزشمند نثر فارسی است؛ سرشار از افسانه‌هاي باستانی و بازتابی از اندیشه و فرهنگ ایران‌زمین.
گنجینه-تاریخ شفاهی ورزش ایران
رسیدن به خط پایان با چراغ سبز لجنی
«داراب‌نامه» مولانا محمدبن شیخ احمد بن... مشهور به بیغمی، یکی از متون کهن و ارزشمند نثر فارسی است؛ سرشار از افسانه‌هاي باستانی و بازتابی از اندیشه و فرهنگ ایران‌زمین. ماجراهای جذاب از فیروزشاه، فرزند داراب، شاه ایران و فرخزاد، فرزند پهلوان پیل زورو پهلوانان دیگر ایرانی و شرح دلدادگی‌ها و جنگاوری‌ها و فداکاری‌ها و هنرنمایی‌ها و...

از ویژگی‌های ادبی و زبانی نویسنده كه روان است و نثری بی‌تکلف و دلپذیر دارد بگذريم، در اين كتاب پهلوانان ايراني همه عاري از هر عيب و زشتي‌اند. داراي پاك‌ترين رفتار و كردار انساني‌اند. در آزادگي و دلاوري و شكست‌ناپذيري و دادخواهي و دادگستري و ميهن‌دوستي و ازخود گذشتن همتا ندارند. منزه از هر گناهي‌اند و البته كه زيباترين و خوش‌اندام‌ترين قهرمانان افسانه‌اي نيز هستند. دشمنان نیز همگي بدكردار و فريبكار و مكار و بدعهد و پيمان‌اند. نقش پهلوانان و جنگاوران ايراني چنان جذاب توصيف شده كه خواننده را مجبور مي‌كند دست زير چانه بگذارد و برود توي حال افتخار نياكاني! بعد كه مفصل حال افسانه‌اي از نوع باستاني كرد، بيخودي از خود بپرسد اگر آن‌ها پهلوان بودند...

از همه اين كتاب يك فصل بیشتر به كار این روزهای ورزش ما می‌آید؛ ورزشی که قهرمان‌هایش را در مجالس رسمی و تشریفاتی، پهلوان خطاب می‌کنند، پهلوانانی با طعم نسکافه و شیر کاکائو!
فيروزشاه براي رسيدن به محبوب خود در سفرهاي ماجراجويانه‌اش مجبور مي‌شود سوار كشتي شود. كشتي به جزيره‌اي طلسم‌شده مي‌رسد. جزيره‌اي با طبيعتي افسونگر كه گردابي پيرامون آن جريان دارد. كشتي‌بانان خسته از درياها مجذوب جزیره می‌شوند.

به سمت آن می‌روند، اما نرسیده به جزیره اسیر گرداب می‌شوند. گرداب کشتی و کشتی‌بانان را دور جزیره می‌چرخاند و می‌چرخاند تا كشتي به تخته‌پاره تبديل شود و كشتي‌بانان از فرط سرگيجه مجنون شوند. شكستن طلسم هم اين‌گونه است كه كسي فداكاري كند خود را به آب انداخته، برود وسط جزيره و از بلندترين درخت که وسط جزیره قراردارد، بالا برود و طبلي را كه آن‌جاست به صدا درآورد تا آب به سرعت بالا آمده و گرداب را از بين ببرد. اما مشكل اين‌جاست كه خود جزيره و طبال هم زير آب مي‌روند. البته در افسانه‌ها و در خصلت پهلوانان «داراب‌نامه» آنچه فراوان دیده می‌شود، آمادگی برای ازخودگذشتن به خاطر دیگران است.

پهلوانی از پهلوانان «داراب‌نامه» نیز داوطلب می‌شود و از خود می‌گذرد تا کشتی‌نشستگان به سلامت بگذرند که این آیین پهلوانان است؛ فداكاری کن و بمیر تا زنده شوی، افسانه شوی، فرهنگ ملتی شوی که پهلوان‌پروری و پهلوان‌کشی را روی شانه‌ها و دست‌هایشان حمل می‌کنند. برخی شبیه همین پهلوانان امروزی مجالس تشریفات و تالارهای پذیرایی. برخی شبیه مردانی که «خداوند گردن‌هایشان را لاغر آفرید، لایق شمشیردوست».

یادمان می‌رود، یادشان می‌رود
شبیه بسیاری عادت‌های کج، پهلوان‌کشی هم عادتی شده است. ما به تنهایی نمی‌کشیم. خودش هم سعی وافری(!) در کمک به مردنش می‌کند. کسی را که به‌خاطر دلگشایی‌هایمان روزی روی دوشمان سوار می‌کنیم، روزهای بعد رغبت نمی‌کنیم نگاهش کنیم. الگو می‌سازیم و قدش را درشت‌تر از اندازه قاب دل‌ها می‌کنیم، بعد که می‌بینیم کوچک‌تر از قاب قلب‌هایمان‌اند، پاره‌شان می‌کنیم. بلد نیستیم قابی هم‌اندازه الگویمان بسازیم. به جای بالن، بادکنک هوا می‌کنیم. چون یادمان می‌رود پهلوانی شغل نیست.

ممکن است پهلوان فرد برتر گود زورخانه و تشک کشتی باشد، اما آخر هر برج عابربانکش را بررسی نمی‌کند که اگر مبلغ قرارداد به حساب واریز نشده، تندی شماره تلفن خبرنگار خصوصی‌اش را بگیرد! ستاره را با پهلوان قاطی می‌کنیم. بیشتر از قواره‌اش، قاب می‌سازیم و بعد که مثل هر آدم معمولی ضعف‌هایش آشکار شد، با همه زورمان و همه ابزارهایمان تلاش می‌کنیم الگویی را که برایمان هوا کرده‌اند، سوراخ و پاره کنیم تا بادکنک‌های بعدی و قاب‌های بعدی و الگوهای بعدی. کارخانه سری‌دوزی قاب‌سازی و الگوسازی‌هایمان به راه است.
یادمان می‌رود چه گل‌های خوش‌شکل و خوش‌بویی برایمان به ارمغان آورد و نام ایران را سر زبان دنیا انداخت. یادمان می‌رود چگونه پشت حریف قلدر رجزخان را به تشک دوخت تا احساس تحقیرآمیز خودباختگی سراغ‌مان نیاید. یادمان می‌رود چه فشاری را زیر خروارها فولاد تحمل کرد تا جهان برای ایران کف بزند. یادمان می‌رود نگاه‌مان را -حتی برای لحظه‌ای- از این جزیره‌های وسوسه‌انگیز برگیریم و به اطراف جزیره هم نگاهی کنیم، گرداب را ببینیم، کم‌ظرفیتی‌ها را، تربیت‌نشدن‌ها را، معتبر شدن‌های زودهنگام را، آزمندی‌ها را، سفله‌پروری‌ها را و...
یادمان می‌رود، چون یادش می‌رود کیست و کجای این کشور ایستاده است.

یادش می‌رود اخلاق و منش پهلوانی را. فراموش می‌کند دست‌های مردمان را که سوار بر آن‌ها به اوج رسید. با یک نقد کوچک، چنان نگاهت می‌کند که هوادار بی‌پناه پشیمان می‌شود از عکس یادگاری و امضاءهایی که روی یخ، با یک‌ها آب می‌شوند.
یادش می‌رود چون ما او را زیادی بالا بردیم تا غرق غرورش شود و یادش برود ایران، یعنی مادر و به‌خاطر مادر حاضر به یک عذرخواهی کوچک نشود. یادش می‌رود، چون دچار وسوسه سکه و صندلی شده است. قیمت سکه و دلبری را یاد گرفته، آداب و تربیت پهلوانی را نه.
یادمان می‌رود، یادشان می‌رود، پهلوان‌کشی می‌کنیم، یادمان می‌رود روزی را که به‌خاطر شایستگی‌هایشان، برایشان جنازه می‌شدیم. پهلوانمرگی می‌کنند. کمک به نابودی خود می‌کنند. یادشان می‌رود روزی را که روی دست همین جنازه شده‌ها به هوا پرتاب شدند و روی قله‌ها ایستادند.

یادمان می‌رود چون محو و مبهوت جزیره افسونگر ستاره‌ها می‌شویم. به‌جای نگاه به ظرفیت و تربیت‌شان، به چهره‌هایشان نگاه می‌کنیم. در گردابی از تعریف و تمجیدهای اغراق‌آمیز غرق‌شان می‌کنیم و اطراف جزیره را نمی‌پاییم. گرفتارشان می‌شویم، گرفتارشان می‌کنیم، پهلوانی از جنس نمازگزاران نیمه‌شبان و کیسه مستمندان به‌دوش، آرزویمان می‌شود تا از خود بگذرد و به جزیره برود و طبل را بکوبد و خود بمیرد تا -شاید- ما بیدار شویم و از گرداب نجات یابیم و به رستگاری برسیم.

چراغ به دست دنبال اخلاق
روزگاری است چراغ به دست، پی اخلاق در ورزش، و بیشتر در فوتبال می‌گردیم و نمی‌یابیم. یک بابایی که مهم نیست شما می‌شناسید یا نه، می‌گفت «رسیدن به خط پایان خوبه اما فقط در ورزش دو و اتومبیلرانی و درشکه‌سواری و...» این گفتار عامیانه اما این روزها در ورزش و البته فوتبال عیان‌تر است. ظاهرا رقابت برای رساندن اخلاق و تربیت به خط پایان است. این روزهای هنوز به خط پایان نرسیده، سالیانی است با تهمت‌زنی‌ها و زیرآب‌زنی‌ها و دشنام‌گویی‌ها شروع شده و رسیده به تبانی‌های خلافکارانه و مجرمانه و رفتارهای خصمانه و رفاقت‌هایی که هریک دشنه‌ای در آستین دارند. اسامی بدها را با حروف اول اسم و فامیل معرفی کرده و می‌کنند. این ایام جای سه نقطه‌ها هم در نشریات ورزشی هر روز زیادتر می‌شوند که بیش از هر چیزی، کلمات سیاه و گزنده و شرم‌آور را معنا می‌کنند.

دیگر مثل سابق نیست. نبردهای این‌گونه‌ای مردانگی خود را نیز از دست داده‌اند. تن‌پروران هیکل‌مند با قدرت بالای صدا هم استخدام می‌شوند تا با دشنام‌های گروهی به حریف و حریفان، رسیدن اخلاق و ادب را به خط پایان سرعت دهند. به همین خاطر کمتر به ورزشگاه می‌رویم تا کمتر دشنام بشنویم. در خانه، وسط بازی فوتبال ناگهان از جا می‌جهیم برای بستن صدای تلویزیون تا فریاد فحاشی‌های دسته‌جمعی وارد حریم خانوادگی نشود. دهه‌هایی می‌گذرد از نوشته‌ای هشداردهنده که به دستور قانون بر دیوار همه قهوه‌خانه‌ها پیش چشم مشتری است و ورود معتادان را به این مکان ممنوع می‌کند. جمله‌ای کوتاه اما به‌شدت نگران‌کننده که سبب می‌شود هر پدر و مادری مضطرب شوند مبادا خدای ناکرده پای فرزندشان به این‌جور مکان‌ها باز شود. این نگرانی بزرگ‌ترها -متاسفانه- برای ورزشگاه‌ها نیز وجود دارد.

چندروز پیش خبرنگار رادیو با سرمربی تیم پرهوادار گفت‌وگو می‌کرد. خبرنگار از جمله‌ای سخن می‌گفت که به نقل از مربی در رسانه‌ها منتشر شده بود. مربی با لحنی درشت به او تذکر داد «جمله را درست بخوان، بعد بگو» خبرنگار تا آخر گفت‌وگو محترمانه با سرمربی سخن گفت. رفته‌رفته لحن مربی نیز تغییر کرد و آخرگفت‌وگو فعل «بگو» تبدیل شد به فعل «فرمودید»! همه اهالی ورزش از جایگاه فرهنگ در گفتمان اهالی فوتبال، مطلع‌اند و از شخصیت تربیتی و فرهنگی سرمربی‌ها و بازیکنان و مدیران بیشتر. نیاز به پیگیری و بررسی نیست.

حتی اگر به عقلی رسیده باشند که در رسانه‌ها بر حفظ ظاهر بکوشند، اما چون شخصیت‌شان شکل گرفته با کوچک‌ترین نقدی به شخصیت واقعی خود برگشته و دیگر تفاوت نمی‌کند در محیط سرباز باشند یا اتاق دربسته. در برابر هر پرسشی که منطبق با روحیه یا خواست او نباشد به تندی حالت حمله به خود گرفته و پرخاشگر و درشتگو می‌شود. نمونه‌ها آن‌قدر فراوان است که نیاز به معرفی نیست. کافی است یک‌بار تیترهای یک روزنامه ورزشی را مطالعه کنید. پر است از کلمات فروغلتیده در تهدید و نزاع و جواب‌های فک‌شکن و دندان‌شکن! انگاری یکی از مهم‌ترین وظایف اصلی(!) بازیکنان و مربیان و مدیران باشگاه‌ها و مدیران فوتبالی، تلاش خستگی‌ناپذیر برای پرتاب تیزترین و سوزنده‌ترین جمله‌ها به سمت یکدیگر است.

در این میان تماشاگر و هوادار هم با نگاه به تیترها، مرتبه ورزشگاه‌ها را چنان به پرتگاه می‌برند که کمتر پدر و مادری راضی شود فرزند بالغ و نابالغ‌اش آن‌جا برود. یاد جمله حکیم بی‌نشانی می‌کنیم که گفته بود «وقتی در خانه، بزرگ‌ترها کوچک شوند، کوچک‌ترها هرگز بزرگ نخواهند شد». حالا شما سردر خانه‌ات با خط زیبا و در ابعادی بزرگ‌تر از توانت «فرهنگی» را رجحان بر ورزشی بنویس. جز تباهی یک واژه آسمانی و خیانت به آن، به نامت ثبت نخواهد شد. این عادت کسانی است که معمولا دهان‌شان بیشتر از گوش‌شان باز است. وگرنه انسان‌های تربیت‌شده با شخصیت‌های اخلاقی کم نداریم. اما چون بیشتر گوش می‌دهند تا داد بزنند، کمتر دیده می‌شوند.

همسایه‌های خوب و مودب در محله‌ها کم نیستند. اما حضور دو سه آدم بددهان و پرخاشگر می‌تواند یک محله را بدنام کند. چون همسایه خوب سر به زیر و ساکت می‌آید و می‌رود، اما آدم هتاک و شر با عربده و رفتارش توجه‌ها را به خود جلب می‌کند و بیشتر دیده می‌شود. حاشیه‌های فراوان غیراخلاقی در ورزش، حکایت همان محله و همسایه‌هاست. وقتی بازیکن قاب‌شده و بادشده، اختلافش با هم‌تیمی‌اش را تا تحریریه رسانه‌ها می‌کشاند و به صراحت و بی‌پروا تهدید می‌کند: «...مطمئن باش حسابت را می‌رسم»، حتما او بیشتر از تعداد فراوان مودبان خاموش فوتبال به چشم می‌آید و با عربده‌هایش یک محله را بدنام می‌کند. جای آن سه نقطه در خبر نشریات ورزشی، فدات بشم و مخلصتم نیست؛ دشنام‌های موسوم به چاله‌میدانی و یا اندکی مودب‌تر کلمات موسوم به چارواداری است که نوشتن آن سبب تغییر نام خبرنویسی به وقاحت‌نویسی می‌شود.

علت‌های پهلوان‌کشی و پهلوانمرگی را نیز همگان می‌دانند. علت‌هایی که از فرط تکرار و عیان بودن دیگر دیده نمی‌شوند. مثل هر عادتی که وقتی تکرار می‌شود، دیگر عادت نیست. جزئی از فرهنگ و خصلت‌های شناخته‌شده می‌شود. مثلا همین مدیریت‌های نابسامان و روابط ملوک‌الطوایفی و اعمال سلیقه‌های نازل شخصی و برتری چاپلوسی بر شایستگی و عاداتی از این‌دست، مهم‌ترین و اساسی‌ترین دليل پیدایش چنین شکل و شمایلی از اخلاق در ورزش شده است؛ ورزشی که گاه باید آن را در واژگان «شرم‌آور» پیچید و کنار گذاشت. این می‌شود که پهلوان‌هايی از نوع گردن باریک و قلب بزرگ مناسبتی می‌شوند و در تالارهای رسمي و تشریفاتی، جایشان با پهلوان‌های نسکافه‌ای و الگوهایی که محدودیت تاریخ مصرف دارند، تغییر
می‌کند.


اسدا...مشايخي

    
برچسبها :  پهلوان , داراب‌نامه , ورزش پهلوانی , افسانه‌هاي باستانی , فرهنگ ایران‌زمین , شاهنامه , فیروزشاه
آدرس ايميل شما:  
آدرس ايميل دريافت کنندگان  
 


نام  
ايميل    
توضيحات